تبليغاتX
عشق پرزده
خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم
 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 11:39 PM  توسط مرتضی | 

 

از پس شیشه عینک استاد                سرزنش وار به من می نگرد

 

میکند مطلب خود را آغاز               بچه ها عشق گناه است گناه

 

مبصرامروزچواسمم راخواند               بی جهت داد کشیدم غایب

 

بچه ها جمله به من خندیدند              که جنون گشته به اینک غایب

 

ولی آنها چه میدانستند                     که من آنجا ودلم جای دگر

 

دل آنها در پی درس وکلاس             دل من در پی سودای دگر

 

سیه چشمی به کار استاد                  به من درس محبت یاد میداد

 

مرا از یاد برد آخر ولی من              به جز او عالمی را بردم از یاد

 

 

 

ت مثل تو

ت مثل تنها

ت مثل آخر خیانت

ت مثل پایان طاقت

 

با خدا قسم خورده بودم هرگز خود را فراموش مکنم

عهدبسته بودم که تنها خود را به خاطر خود دوست داشته باشم

چشمان خویش را در برابر هیچ چشم دیگری نگشایم وتنها با خود اندیشه کنم

اما افسوس که تو آمدی وسوگند مرا شکستی

چشمانم را در برابر چشمانت گشودم عهد خویش را فراموش کردم

وخود را به خاطر تو فراموش کردم باخود اندیشیدم فقط برای تو

نمیدانی با من چه کردی سراسر وجودم را از من گرفتی

دیگر توانی برایم نمانده جز تنها عشق ابدی تو

آمدی وبا آمدنت برای همیشه شکستم صدایم زدی وهمراه صدایت درخود محوشدم

باورم باورتو بود وبودنم بودن تو    مجنون وار دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 0:20 AM  توسط مرتضی | 

 

از روزي كه تو رفتي پريده رنگ شادي


اما خورشيد مي تابه مثل يه روز عادي


چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز


چطور هنوز قناري سر مي ده بانگ آواز


مگر خبر ندارن تو رفتي از كنارم


چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم


به چشم خسته من آسمون از سنگ شده


لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده


آفتاب نشسته روي گل هاي سرخ قالي


خيال تو كنارم توي اتاق خالي


از تو هزار تا قصه چه جاودانه ساختم


قلب پر از غرور رو چه عاشقانه باختم


به چشم خسته من آسمون از سنگ شده


لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده


شب ها با ياد عشقت به قتل خون نشستم


صد بار از ت بريدم صد بار از ت شكستم


اسمت به روي لبهام توي ترانه هامه


بغض گرفته عشق تو غربت صدامه


قلب پر از سكوتم دلتنگ از اين جدايي


بي تو ببين چه سرده تابستون تنهايي


به چشم خسته من آسمون از سنگ شده


لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 1:1 AM  توسط مرتضی | 

منو ببخش


که ندیده میگرفتم التماسه اون نگاه نگرونو


منو ببخش


که گرفتم جای دست عاشقت رو دست عشق دیگرونو


لایق عشق بزرگ تو نبودم


.
.
.


منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم


منو بخشیدی و من چشمامو بستم


منوببخش


منوببخش


+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 0:17 AM  توسط مرتضی | 

 

گفتگو با خدا

 

خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید .

خدا خندید : وقت من بی نهایت است .

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟

پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد :

کودکیشان . اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند .

بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند .

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست       می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند .

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی  می کنند و نه در آینده .

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

دستهای خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم : به عنوان یک پدر می خواهید کدام درس زندگی را فرزندانتان بیاموزند ؟

او گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد . همه ی کاری که می توانند بکنند اینست که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند .

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم . اما سالها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم .

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد . کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند . فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند .

بیاموزند که کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند . بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو متشکرم . آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟

خداوند لبخند زد و گفت فقط اینکه ؟

بدانند من اینجا هستم . همیشه

و بیاموزیم که توکل بر خدا

 باعث می شود خداوند دری را به روی مان باز کند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 11:47 PM  توسط مرتضی | 
شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي

گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك

كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل

آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را

برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ

نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه

ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و

نپرسيد چرا؟؟؟؟؟

كاش می شد بارديگر سرنوشت را از سر نوشت

 كاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

كاش می شد از قلمهايی كه بر عالم رواست بامحبت, باوفا, با مهربانيها نوشت

كاش می شد اشتباه هرگز نبودش درجهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

كاش دلها از ازل مهمورحسرتها نبود كاين همه ای كاشها بر دفتر دلها نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 11:59 PM  توسط مرتضی | 
خیلی تلخه ببینی۱آهو اسیر چنگال شیر شده

 

ولی تلخ تر ازآن زمانی است که ببینی ۱شیر اسیر

 

چشمان ۱آهو شده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 10:35 PM  توسط مرتضی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
من خودم
سکوت وخلوت این عاشق گل
سرخ مثل سکوت گل سرخ است
که درتنهایی خود عطر می پراکند

عطر واژه ها در کلام شعر با او به
صحرا شدیم عشق باریده بود
وزمین پر از شقایق و ما پای در گل شدیم!!

***************

بي تجربه متولد مي شويم ،
با جرات زندگي مي كنيم ،
و با حيرت مي ميريم ،
تنها چيزي كه فروغش به خاموشي نمي گرايد
خاطرات پاك است . . .

***************

اگر زیستن را دوست داشتم
هرگز به هنگام به دنیا امدن نمی گریستم

***************

مرتضی هستم
متولد24/07/1366
ساکن اصفهان
احساسی
عاشق ماکارونی
رنگ آبی
حساس به سخن دیگران
متنفر از کلمه دوست
دانشجوی رشته حسابداری

دوستان
عشق چیست؟
سرگردان
چهار دیواری
دلتنگی ها
مریم پاییزی
من و نوشته هایم
##...تلافی...##
از خیالم گذری کن ای عشق
حسابرس
سازمان حسابرسی
یک بشقاب قلب تازه
ستاره مشرقی
موسسه غیرانتفاعی سنایی
موسسه آموزش عالی سنایی
درهم شکسته
درد عاشقی
من ماندم تو هم بمان
بهترین عشق
من متولد ماه مهرم
کدهای جاوا
noteme
مسافر کوچولو
آرشیو پیوندهای روزانه
گذشته ها
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
 

 عشق پرزده

POWERED BY
عشق پرزده