تبليغاتX
عشق پرزده عشق پرزده
خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم

 

یار دبستانی من ، با من و همراه منی              
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی              

                   حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
                    ترکه ی بیداد و ستــم ، مونده هنــوز رو تن ما

دشت بی فرهنــگی مــا هرزه تموم علفـــاش      
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش      
                                            دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
                                             کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی مـــن، من و همراه منــــی             
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی              
                                                          حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
                                                            ترکه بیــــداد و ستــــــم ، مونـده هنوز رو تن ما

یار دبستانی من.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 3:11 PM  توسط مرتضی | 

 

سلام عزیز مهربون


اجازه هست بشم فدات ؟؟؟


اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات ؟؟؟


شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟؟؟


اجازه هست بیام پیشت یکم بگم دوست دارم ؟؟؟


تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم ؟؟؟


بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بزارم ؟؟؟


اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟؟؟

خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 4:5 PM  توسط مرتضی | 

تا حالا این حس رو تجربه کردی...

 

دیدی که چه حس قشنگیه...

 

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی باشی...

 

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم...

 

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی...

 

تا حالا شبها وقتی همه خوابن تو خلوت خودت

 

به خاطر وجود کسی گریه کردي...

 

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی...

 

تا حالا شده خوشبختی کسی رو بخوای بدون این که خودت جایی تو این

خوشبختی داشته باشی و شاید خوشبختی اون در گرو نابودی تو باشه ....

 

آره!! ؟؟؟

 

به این میگن عشق...!!!

 

حس قشنگیه! نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 3:29 PM  توسط مرتضی | 

 

یک کاغذ سفید را ،

 

هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد

 

کسی قاب نمی گیرد ،

 

برای ماندگاری باید ؛

 

حرفی برای گفتن داشت.

**********

 

خدایا ؛

 

به فرشتگانت بسپار

 

که درلحظه  لحظه نیایش خویش٬

 

دوستان مرا از یاد نبرند .

 **********

 

آسمون به دریا گفت :

 

این بالا خیلی خوبه ٬

 

همه جا رو میشه دید ،

 

دریا گفت: این پایین از اون بالا هم

 

بهتره ٬ چون فقط تو رو میشه دید ...

********** 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت 3:11 PM  توسط مرتضی | 

 

نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها بشی

 

دسته گلاتو نمیخوام خاطره هاتو نمیخوام خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام

 

گلای باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم

 

سوت و كوره خونه وقتی سایه تو رو سرم نیست نده آزارم که بی تو طاقتی تو این تنم نیست

 

بی تو زندگیم چی میشه شور عاشقیم چی میشه تو که داری میری اما سرنوشت من چی ميشه؟

 

خاطرمان باشد شايد سالها بعد در گذر جاده ها بي تفاوت ازكنارهم بگذريم و بگوييم آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود...!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 8:51 PM  توسط مرتضی | 
             عشق؛ یعنی شعله بر خرمن زدن

                                عشق؛ یعنی رسم دل برهم زدن

                     عشق؛ یعنی یک تیمم یک نماز

                               عشق؛ یعنی عالمی راز و نیاز

                                        عشق؛ یعنی با پرستو پر زدن

                              عشق؛ یعنی آب بر آذر  زدن

                     عشق؛ چشمی است که گاه

تقدیم به زیباترینم... دوستت دارم

خود را به کوری میزند


تا از خیابان عبورش دهی


بی آنکه بدانی، عبورت داد



روزهان با او بودن به سان نفسی گذشت


لحظه ی وداع نزديک بود


و آشوبی در دل برپا


که نگارا جواب نامه ی ما را چه شد؟



هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد


چرا كه تو را دوست دارم ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم


با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم


نه تو از عشق من دست مي كشي و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود


سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني


فرسنگ ها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو


می سوزد.

وقتی چشمان نجیبت می بارند هوای اتاق پر از ابرهای آذر می شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 6:21 PM  توسط مرتضی | 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته که عزيزتر از جونت  ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...
خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي

 اما اون بگه :ديگه نمي خوامت...

 

 

بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد . همه ی کاری که می توانند بکنند اینست که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند .

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم . اما سالها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم .

 بیاموزند که کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند . بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند

 

از روزي كه تو رفتي پريده رنگ شادي
اما خورشيد مي تابه مثل يه روز عادي


چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز
چطورهنوز قناري سر مي ده بانگ آواز

 
مگر خبر ندارن تو رفتي از كنارم
چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم


به چشم خسته من آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده


آفتاب نشسته روي گل هاي سرخ قالي
خيال تو كنارم توي اتاق خالي


از تو هزار تا قصه چه جاودانه ساختم
قلب پر از غرور رو چه عاشقانه باختم


شب ها با ياد عشقت به قتل خون نشستم
صد بار از ت بريدم صد بار از ت شكستم


اسمت به روي لبهام توي ترانه همه
بغض گرفته عشق تو غربت صدامه


قلب پر از سكوتم دلتنگ از اين جدايي
بي تو ببين چه سرده تابستون تنهايي


به چشم خسته من آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده

 

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 0:36 AM  توسط مرتضی | 

 

خیلی تلخه ببینی ببینی 1آهو اسیر چنگال 1شیر شده

 اما تلختر از آن اینه که ببینی 1شیر اسیر چشمهای 1آهو شده...!!!

**********

دوره ارزانیست؛ شرف اینجا ارزان، تنه عریان ارزان، آبرو به قیمت یک تکه نان و

 دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت انسانها...!!!

 

**********

بی تو بودن کار من نیست، تا دلت نرفته برگرد...

**********

عشق شاید تنها جایزه این روزگار نامهربان است، که برای بردنش نیازی به پارتی نیست!! برایش مهم نیست که شاهی یا گدا!! مردی یا زن!!

هرکه هستی باش... فقط تنها شرطش اینست که ارزش آنرا بشناسی...!!!

**********

می دونی بهترین دوست تو کیه؟؟؟کسی که اولین اشک تو را ببینه دومیش
را پاک کنه سومیش را تبدیل به خنده کند..!!!

**********


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 7:32 AM  توسط مرتضی | 

 

دلم گرفته بود رفتم زیر بارون 

دلم گرفته بود رفتم زیر بارون
زدم زیر گریه...
صورتم خیس شد اما از بارون چشمام....
حس می کردم خدا داره واسه خاطر من گریه می کنه
واسه اینکه دوباره برگردم پیشش...
صداش زدم اما کسی جوابمو نداد زدم زیر گریه....
بهم گفته بود اگه وقتی بارون می آد آرزو کنی بر آورده میشه...
منم از ته دل آرزو کردم که......
اومدم پایین صورتم خیس شده بود همه بهم گفتن چه بارونی می آد

اما هیچ کس نفهمید صورت من از بارون چشمام خیس شده

 

دلم گرفته بود رفتم زیر بارون

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 9:48 PM  توسط مرتضی | 
 

من جزیی از مردمان نامی وبی نامی هستم که مرده اند یا بعدا میمیرند

از همه ما یه نام می مونه ویه یاد، یه رسم میمونه ویه سنگ

آدمی یعنی اه ودمی ،آهش دمٌ  دمش دلبر

دلبر یکی اونم خدا، توکه هرروز دل به یه دلبر می بندی

واسه چی میخوای بدونی خدا یکیه یا دوتا؟؟

استادی داشتم نامی دوران بود

عزتی داشت. رحم ومروتی داشت

صاف بود مثل کف دست. پاک بود مثل اشک چشم

زور، زور رستم دستان. کرم، کرم حاتم طایی. دل، دل شیر

زانو میزد به یه یاعلی. زار میزد به یه یاحسین

تا باشم دربدر مرامشم.   قاطی پاتیم پهلوون  غصه نخور جوون

زندگی صدسال اولش سخته صدسال خیلیه عمرنوح میخواد تا آدمی آدم بشه

آدم شدن سخته  نه؟

گوش مفتی نداری میدونم پول دادی میخوای معرکه ببینی حال کنی

قبول: پس سفارشی میکنم و زیپ دهنم رو میکشم

پهلوون اهل دله بهش دل بده تا بهت دل بده

یاعلی مدد بسم ا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 2:17 PM  توسط مرتضی | 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/26ساعت 11:8 PM  توسط مرتضی | 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تواحتياج داشتم وتو بامن بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 11:24 PM  توسط مرتضی | 

 

خیال کنم...

 

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟

 خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟ 

اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ 

 با اون چشماي مهربون دوباره چشم می زنی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 9:0 PM  توسط مرتضی | 

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت الوده به خون حضرت هابیل

 

از همان روزی که فرزندان ادم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

 

ادمیت مرده بود

گرچه ادم زنده بود

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین ساختند

 

ادمیت مرده بود

بعد دنیایی پر از ادم شد و این اسیاب

 

گشت و گشت

 

قرنها از مرگ ادم هم گذشت

ای دریغ......ادمیت بر نگشت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 9:11 PM  توسط مرتضی | 

 

دیدمش اما چه سود

نگاهی سرد کرد و رفت

دویدم سویش

اما . . .

دست باد را گرفت و رفت

با آن خنده هایش

مرا به باغستان غرور می برد

چشمان را بستم

                  آری . . .

هم اکنون می روم سویش

او همچون درختی استوار ایستاده

دستانش را گرفتم

آه . . .

دستان او سرد است

واژه دوستت دارم را به زبانم می آورم

منتظر واکنشی

اما هیچ . . . !!!

در چشمان او می نگرم

اما . . .

       آنها بسته اند

هر چه صدایش می کنم  کران صداها

  به گوش من بر نمی گردند

نا امید از این خیال

چشمان خود را باز کردم

سنگی مرمر با نوشته های سیاه پیش رو دیدم

      با فانوسی روشن در کنارش

                           . . .  ! ! !

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 3:10 PM  توسط مرتضی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
من
سکوت وخلوت این عاشق گل
سرخ مثل سکوت گل سرخ است
که درتنهایی خود عطر می پراکند

عطر واژه ها در کلام شعر با او به
صحرا شدیم عشق باریده بود
وزمین پر از شقایق و ما پای در گل شدیم!!

***************

بي تجربه متولد مي شويم ،
با جرات زندگي مي كنيم ،
و با حيرت مي ميريم ،
تنها چيزي كه فروغش به خاموشي نمي گرايد
خاطرات پاك است . . .

***************

اگر زیستن را دوست داشتم
هرگز به هنگام به دنیا امدن نمی گریستم

***************

مرتضی هستم
متولد24/07/1366
ساکن اصفهان
احساسی
عاشق ماکارونی
رنگ آبی
حساس به سخن دیگران
متنفر از کلمه دوست
دانشجوی رشته حسابداری

دوستان
عشق چیست؟
سرگردان
چهار دیواری
دلتنگی ها
مریم پاییزی
من و نوشته هایم
##...تلافی...##
از خیالم گذری کن ای عشق
حسابرس
سازمان حسابرسی
یک بشقاب قلب تازه
ستاره مشرقی
موسسه غیرانتفاعی سنایی
موسسه آموزش عالی سنایی
درهم شکسته
درد عاشقی
من ماندم تو هم بمان
بهترین عشق
عاشقانه بیا تو
من متولد ماه مهرم
کدهای جاوا
noteme
مسافر کوچولو
آرشیو پیوندهای روزانه
گذشته ها
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
 

 عشق پرزده


اندكي عاشقانه تر زير اين باران بمان