![]() |
![]() |
|
| خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم |
|
نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها بشی دسته گلاتو نمیخوام خاطره هاتو نمیخوام خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام گلای باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم سوت و كوره خونه وقتی سایه تو رو سرم نیست نده آزارم که بی تو طاقتی تو این تنم نیست بی تو زندگیم چی میشه شور عاشقیم چی میشه تو که داری میری اما سرنوشت من چی ميشه؟
خاطرمان باشد شايد سالها بعد در گذر جاده ها بي تفاوت ازكنارهم بگذريم و بگوييم آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود...!!!
|
|
عشق؛ یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق؛ یعنی رسم دل برهم زدن عشق؛ یعنی یک تیمم یک نماز عشق؛ یعنی عالمی راز و نیاز عشق؛ یعنی با پرستو پر زدن عشق؛ یعنی آب بر آذر زدن عشق؛ چشمی است که گاه خود را به کوری میزند تا از خیابان عبورش دهی بی آنکه بدانی، عبورت داد روزهان با او بودن به سان نفسی گذشت لحظه ی وداع نزديک بود و آشوبی در دل برپا که نگارا جواب نامه ی ما را چه شد؟ هرگز تو چرا كه تو با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نه تو سوگند كه وجود تو فرسنگ ها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو می سوزد.
وقتی چشمان نجیبت می بارند هوای اتاق پر از ابرهای آذر می شود.
|
|
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... اما اون بگه :ديگه نمي خوامت...
بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد . همه ی کاری که می توانند بکنند اینست که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند . بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم . اما سالها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم . بیاموزند که کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند . بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند
از روزي كه تو رفتي پريده رنگ شادي
جا مانده است
|
|
خیلی تلخه ببینی ببینی 1آهو اسیر چنگال 1شیر شده اما تلختر از آن اینه که ببینی 1شیر اسیر چشمهای 1آهو شده...!!! ********** دوره ارزانیست؛ شرف اینجا ارزان، تنه عریان ارزان، آبرو به قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت انسانها...!!!
********** بی تو بودن کار من نیست، تا دلت نرفته برگرد... ********** عشق شاید تنها جایزه این روزگار نامهربان است، که برای بردنش نیازی به پارتی نیست!! برایش مهم نیست که شاهی یا گدا!! مردی یا زن!! هرکه هستی باش... فقط تنها شرطش اینست که ارزش آنرا بشناسی...!!! ********** می دونی بهترین دوست تو کیه؟؟؟کسی که اولین اشک تو را ببینه دومیش **********
|
|
دلم گرفته بود رفتم زیر بارون
|
|
من جزیی از مردمان نامی وبی نامی هستم که مرده اند یا بعدا میمیرند از همه ما یه نام می مونه ویه یاد، یه رسم میمونه ویه سنگ آدمی یعنی اه ودمی ،آهش دمٌ دمش دلبر دلبر یکی اونم خدا، توکه هرروز دل به یه دلبر می بندی واسه چی میخوای بدونی خدا یکیه یا دوتا؟؟ استادی داشتم نامی دوران بود عزتی داشت. رحم ومروتی داشت صاف بود مثل کف دست. پاک بود مثل اشک چشم زور، زور رستم دستان. کرم، کرم حاتم طایی. دل، دل شیر زانو میزد به یه یاعلی. زار میزد به یه یاحسین تا باشم دربدر مرامشم. قاطی پاتیم پهلوون غصه نخور جوون زندگی صدسال اولش سخته صدسال خیلیه عمرنوح میخواد تا آدمی آدم بشه آدم شدن سخته نه؟ گوش مفتی نداری میدونم پول دادی میخوای معرکه ببینی حال کنی قبول: پس سفارشی میکنم و زیپ دهنم رو میکشم پهلوون اهل دله بهش دل بده تا بهت دل بده یاعلی مدد بسم ا...
|
|
|
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي. |
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت الوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان ادم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
ادمیت مرده بود گرچه ادم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین ساختند
ادمیت مرده بود بعد دنیایی پر از ادم شد و این اسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ ادم هم گذشت ای دریغ......ادمیت بر نگشت
|
|
دیدمش اما چه سود نگاهی سرد کرد و رفت دویدم سویش اما . . . دست باد را گرفت و رفت با آن خنده هایش مرا به باغستان غرور می برد چشمان را بستم آری . . . هم اکنون می روم سویش او همچون درختی استوار ایستاده دستانش را گرفتم آه . . . دستان او سرد است واژه دوستت دارم را به زبانم می آورم منتظر واکنشی اما هیچ . . . !!! در چشمان او می نگرم اما . . . آنها بسته اند هر چه صدایش می کنم کران صداها به گوش من بر نمی گردند نا امید از این خیال چشمان خود را باز کردم سنگی مرمر با نوشته های سیاه پیش رو دیدم با فانوسی روشن در کنارش . . . ! ! ! |
|
" من از جهانی دگرم "
من از جهانی دگرم
ساقی از این عا لم واهی رهایم کن
نمی خواهم در این هیبت بمانم
بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن
تو را اینجا به صدها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو
میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم
نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم
تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن
بیا از این تنه آلوده غمگین جدایم کن
اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست
همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود
در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن
بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن
|
|
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال! بنگر که خود چگونه می افتی چون برگی زرد یا سیبی سرخ!!؟
هیچ وقت از خودت پرسیدی گنبد آسمان چرا خم است؟ چرا کسی از خودش نپرسید؟ چرا یک شب نریم سراغ حال وهوای آسمان ببینیم او کجا کسی را گم کرده است وقامت نیلی بلندش زیر بار منت کدام چشم شکسته است؟ نمیدانم چرا فکر میکنم آسمان عاشق دریاست! و قصه این دو چیزیست شبیه قصه خورشیدوماه که برخلاف خیلی افسانه ها از روی عشق بهم نمیرسند!!! فکرش را بکن اگر خورشید وماه بهم میرسیدند چقدر قلب باید قربانی در آغوش کشیدن دو معشوق می شدند همینطور فکرش را بکن آگر آسمان ودریا بهم می رسیدند چه اتفاقی برای ساحل و ستاره ها می افتاد!!؟
|
|
شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر ميگويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ی مغرورشكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي ازآن رابرميداشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم ميپرسم آياارزش قلب من از شيشه پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟
|
|
گفته بودم چو بیایی ...چو بیایی ...غم دل با تو بگویم ... چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ... تو بیایی
هزار سوال دارم که باید از تو میپرسیدم و تو نبودی و نبودی و باز هم انتظار برای بودنت وآمدنت و حضور زیبایت. تکلیف این ذهن آشفته از هزار سوال من و این و آن و همه ی این نسل و این بشریت چه می شود؟ یعنی باید با این آشفتگی پا به خاک بگذارم و بروم و در خاک هم ندانم که اصلا چرا بودم و حالا چرا اینجایم؟ لااقل به خوابم بیا. به بیداری ام بیا. به روز و شبم بیا. لااقل به ذهنم بیا. به خدا که آشفته ام از این همه سوال و از این همه چرا و از این همه نبودن تو. آخر تقصیر من چه بود که به زمان دیگری در اینجا نبودم تا مولایم غایب از نظر نباشد..! تو بگو چه کنم تا تورا ببینم و در آنچه درمانده شده ام از تو کمک بگیرم؟ چه کنم..؟ ..بگو نمازشب بخوانم یا چهل شب چهارشنبه راهی جمکرانت شوم؟ ..قرآن بخوانم؟ ..همه کتابهایی را بخوانم که نشان از تو دارند؟ ..تسبیح بگویم و ذکر بخوانم هزاربار؟ آخر تو بگو من چه کنم؟ اگر انسان باشم می آیی..؟ اگر دلی را نسوزانم..اگر از خود بگذرم..مهربان باشم...و گذشت کنم... می آیی؟ ......حالا چطور.....می آیی؟
خسته ام ...بیا...
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فی فرج التماس دعا |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
سکوت وخلوت این عاشق گل
سرخ مثل سکوت گل سرخ است که درتنهایی خود عطر می پراکند عطر واژه ها در کلام شعر با او به صحرا شدیم عشق باریده بود وزمین پر از شقایق و ما پای در گل شدیم!! *************** بي تجربه متولد مي شويم ، با جرات زندگي مي كنيم ، و با حيرت مي ميريم ، تنها چيزي كه فروغش به خاموشي نمي گرايد خاطرات پاك است . . . *************** اگر زیستن را دوست داشتم هرگز به هنگام به دنیا امدن نمی گریستم *************** مرتضی هستم متولد24/07/1366 ساکن اصفهان احساسی عاشق ماکارونی رنگ آبی حساس به سخن دیگران متنفر از کلمه دوست دانشجوی رشته حسابداری |
| دوستان |
|
چهار دیواری دلتنگی ها مریم پاییزی من و نوشته هایم ##...تلافی...## از خیالم گذری کن ای عشق حسابرس سازمان حسابرسی یک بشقاب قلب تازه ستاره مشرقی آرشیو پیوندهای روزانه |
| گذشته ها |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |